هر جا بايد فرياد مي شد،
سکوتي بيش نبود...سکوت
طایر قدسم و...
گربر کنم دل از تو وبردارم از تو مهر...
برای عزیزترین دوستم
در انتگرال دل عشق تو را انتگره کردم...
این "من"
رسید مژده که آمد بهار وسبزه دمید
چند روز.....؟
هواخواه توام جانا...
رهاااااااااااااااااااا...
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
آرشيو
طراحی قالب توسط تیم نولیک
دانشجوی ایرانی
پله پله تا معبود
بینش سبز
طراحی حرفه ای سایت
کیمیا هاست: ثبت دامین و هاستینگ
خداحافظ...

"فریاد"مهدی اخوان ثالث
فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ی فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقشهایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری
در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دوم ،
گریان ازین بیداد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
و آنچه دارد منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، که می داند که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خکستر
وای ، ایا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
! ای فریاد
نوشته شده توسط ف.ک در جمعه 14 تیر1387
م ا د ر
ولادت دردانه پیامبر خدا فاطمه زهرا(س) وروز مادر فرخنده باد"

...دلتنگم برای آغوش پر محبتت بی تابم برای بوسیدن دستان مهربانت وبی قرارم
برای نگاه های پرمهرت اما...اما ثانیه ها چه دلسنگین بی تابی هایم را دامن می زنند
و لحظه ها چه سخت برای نرفتن پافشاری می کنند...
براستی خدا نعمتی بالاتر محبتی بی شائبه تر و مهری بی توقع تر از تو را
کجا به آدمی هدیه کرده است؟
خدایا نمود محبت ازلی ات را..
اسوه عاطفه و شکوه از خود گذشتگی ات را..
مادرم و تمام مادران را
به یمن قدوم بهانه هستی یکدانه نبی
حفظ بفرما
نوشته شده توسط ف.ک در سه شنبه 4 تیر1387
ای چراغ شب تاریکم از این خانه مرو....
...ای رسول خدا از دوری دختر برگزیده ات شکیباییم کم شد و طاقتم
از دست رفت..راستی که امانت بازگردانده شد....اما غصه من ابدی است
وشبم قرین بیداری است... به زودی دخترت از همدستی امت برای ستم
بر او به تو خبر خواهد داد..."
"خطبه ۱۹۳نهج البلاغه"
"من با که گويم اين که بهارم خزان شده
ماهم به خاک تيره غربت نهان شده
بانوي بي نشان که به هرسو نشان زاوست
رفت از برم به قامت همچون کمان شده"
شعر برگرفته از وبلاگ" شور مستی"
نوشته شده توسط ف.ک در چهارشنبه 1 خرداد1387
رهاااااااااااااااااااااااااا...
خدایا تو این دنیا هر چی به نظرم چشمه آب اومد.سراب از آب در اومد. به هر
چی دل خوش کردم ناخوش از کار در اومد. نه هیچ جا هیچ خبری بود...نه هیچ چی
اون طوری که فکر می کردم...
نمی دونم تا این نقطه از زندگیم من دنیا رو سخت گرفتم یا دنیا به من سخت گرفت
...اما حالا..نه نه اصلا" قصدم شکوه وشکایت از زندگی نیست...اصلا"دلخور نیستم.
نه دلخورم نه نگران و نه حتی منتظر...زدم زیر همه چی...دقیقا"احساس یه تیکه چوب
رو دارم که سبکبال خودش رو به جریان آب دریا سپرده...رهای رها ...رها از همه قید
وبند های دست وپاگیر...از هرچی غصه و شادی...از هرچی حسرت وآرزو .
حالا فارغ از این همه هیاهو می تونم ساعت ها روی چمن ها دراز بکشم...
چشم هام رو به آبی آسمون بسپارم و عطر گل های آبشاری رو نفس بکشم...
می تونم جست وخیز گنجشک هایی که زیر سایه درخت های توت سروصدامی کنند
با لذت تماشا کنم ...لطافت رزهای سرخ رو زیر انگشتام لمس کنم ...
و به همه اون چه که دارم واون چه که پیش رومه عشق بورزم ...
فقط همین...........

نوشته شده توسط ف.ک در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387
طایر قدسم و...
مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم طایر قدسم و از دام جهان برخیزم
به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی از سر خواجگی کون و مکان برخیزم
یا رب از ابر هدایت برسان بارانی پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم
بر سر تربت من با می و مطرب بنشین تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم
خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم
...روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده
تا چو حافظ ز سر جان وجهان برخیزم

نوشته شده توسط ف.ک در دوشنبه 26 فروردین1387
گر بر کنم دل از تو وبردارم از تو مهر..... آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم؟

مرا به دست که می سپاری؟دل بی قرارم را به کدام درگاه حوالت می دهی؟
خوب می دانی پاهای خسته ام را بی تو نای رفتن که هیچ.تاب ایستادن هم نیست....
دردم از توست ...درمانم را به کدام طبیب وامی گذاری!!؟
مگر می توان عطش عشق نابی را که تو خود بر جان فکندی به جرعه جرعه ی آب شور فرو نشانید؟؟
ماهی کوچکی که خود لذت غوطه خوردن در دریای بی کران محبتت را بدو چشانیدی .کجا به نفس نفس
زدن در جوی باریکه ای لجن زده رها می کنی؟؟
نه...به من نگو که فرجام تمام دست وپا زدن هایم فرو رفتن در باتلاق آرزوهای پوشالی ام بوده است..
به من نگو برو.....بیراهه رفته ام ؟ میدانم . خطا کرده ام ؟ میدانم.......
میدانم استحقاق با تو بودن را ندارم اما رهایم نکن....رهایم نکن نازنینم که بی تو نمی توانم...
نوشته شده توسط ف.ک در یکشنبه 18 فروردین1387
براي عزيزترين دوستم
پول تاكسي رو حساب كردم و ساك و چمدونهامو به زحمت بردم داخل بعد از كلي دنگ و فنگ ثبت نام
و كاغذ بازي به اميد آسودن تو يه جاي آروم و قشنگ پا تو خوابگاه گذاشتم يه لحظه وسايلم رو رها كردم
و نگاهي به دور و برم انداختم به به چه اقبالي ملت واسه استقبالشون كيا ميان واسه ما چي اومده !
يه گربه چاق و چله و كثيف و دود آلود اولين چيزي كه به من بابت ورود به خوابگاه بسيار شيك و مدرن !!
و صد البته نوساز هرندي خوش آمد گفت ...جدا كه به قول بچه ها قلعه اردك ها بودو فقط هم به
دانشجوهاي ورودي تعلق داشت
به من گفته بودند اتاق...بلوك ...هستم ازپله ها بالا رفتم اولين اتاق توي راهروي طبقه دوم مال ما بود
گفتم ما البته ماي مجهول چون معلوم نبود كه علاوه بر من شامل چه كسايي بود .در اتاق رو باز كردم
موكتي بسيار خوشرنگ !!كه جا به جا گل نقشهاي سوختگي روش دهنكجي مي كرد تخت هاي لخت و
چوبي سربازي ! وديوارهاي پر از جاي چسب و يادگاري و....وآخر هم يك روزنه اميد يك پنجره كه اونم از
الطاف بي دريغ مسئولين محترم خوابگاه بي نصيب نمونده بود و روش پر نرده چوبي بود كه يه وقت نور از
درزاش جراءت نكنه پا تو اتاق بذاره يا خداي نكرده چشم گنجشك هاي نري كه هر از گاهي روي درخت
سر به فلك كشيده رو به روي اتاق مي نشستند تو چشم ما نيفته ![]()
و من خسته از راه و دلتنگ ازدوري گيج ومنگ از واقعياتي كه عين آب يخ رو سر تصورات قشنگ مشنگ
من از خوابگاه و دانشگاه خالي شده بودند تكوني به خودم دادم و با خودم تكرار كردم :همينه كه هست
مي خواي بخواه نمي خواي هم مجبوري كه بخواي!!! .......
.
ادامه دارد..........
فقط براي تو:
نوشته شده توسط ف.ک در جمعه 9 فروردین1387
درانتگرال دل عشق تو را انتگره كردم بي نهايت شد........
" در تابع يكنواي پنهاني دل
پيوسته روم به سمت ويراني دل
من منحني ام بگوي تا خط بشوم
داراي نقاط بي نهايت بشوم
در تابع قدر مطلقت راهم ده
تا از مدد عشق تو مثبت بشوم "
اينم يه جور عشق رياضيتيك .چه طور بود؟
نوشته شده توسط ف.ک در سه شنبه 6 فروردین1387
این "من"
امشب جانم در سكوني مطلق و جسمم بي حس و حركت دست در دست ثانيه هايي كه مرا به
سراشيبي ناكجا سوق مي دهند....بي حسم وچه حس بدي است.....
اين "من" بي حس است اين "من" بي روح است....آخ "من"...كاش اين من نبود كاش همه وجودم
چشمان اين" من" هواي باريدن دارند چشماني كه تيرگي را پيشكش زلال "دل" كردند ديدگان زنگار
گرفته اي كه عمري بر "عالم "ديده فرو بستند و به "دنيا "خيره ماندند....
و آخر اميد هايي كه بر باد رفتند و گرده هاي "اي كاش" را در دل كويري اين "من" پاشيدند....
وحالا دل ... هاي دل! تو را اين سوختن چرا؟
......هان! گمانم به ياد نسيم جان بخشي كه در ازل در تو دميدند و تو را وسعت بينهايت بخشيدند
اما تو....تو عشق بينهايت را فرو گذاشتي و خود را به فنا باختي ...با خود چه كردي ؟
چه بد معامله اي بود...عشق محبوب حقيقي را به حب حقير اين دنياي دني معاوضه كردي ! !
ضرر كردي ضرر
و حالا تو مانده اي وباز هم هيچ و هيچ وهيچ.....
نوشته شده توسط ف.ک در یکشنبه 4 فروردین1387
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2008-2010 © by f135k.blogfa.com
Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM
نوشته شده توسط ف.ک در یکشنبه 6 مرداد1387
لينك مطلب